|
|
اهميت فلسفه يوناني
هيچ کس نمي تواند انکار کند يونانيان ميراث فناناپذيري از ادبيات، هنر و فلسفه براي اروپايي ها به جا گذاشته اند. براي پي بردن به اهميت فلسفه يونان همين جمله هگل کافي است؛ «نام يونان براي قلوب مردم با فرهنگ در اروپا اثر وطن را دارد.»
فلسفه يوناني پس از آنکه در آسياي صغير طلوع کرد، مشي تکاملي خود را ادامه داد تا اينکه توسط افلاطون و ارسطو به اوج شکوفايي رسيد و سپس توسط فلسفه نو افلاطوني تاثيري عظيم و عميق بر تفکر مسيحي گذاشت. پرداختن به فلسفه يوناني هم به عنوان نخستين دوره فکر فلسفي اروپا و هم از حيث ارزش دروني و ذاتي اش براي محققان و علاقه مندان ضروري است. در فلسفه يوناني شاهد طرح مسائلي هستيم که هنوز اهميت خود را از دست نداده اند و پاسخ هاي پيشنهاد شده يي مي يابيم که همچنان خالي از ارزش نيستند. (کاپلستون، 1375، صص 17-16)
نقطه آغاز
يافتن و پي بردن به منشاء پيداش و ماده نخستين اشيا هدف اصلي متفکران پيشا سقراطي بود (اصالت ابژکتيويته)، اما با ظهور سوفيست ها توجه از شيء (ابژه) به شخص و فاعل شناسا (سوژه) تغيير يافت و انسان محور تفکرات و نظريات آنها قرار گرفت تا جايي که پروتاگوراس (يکي از سوفيست هاي مشهور) مي گويد؛ «انسان مقياس همه چيزها است، مقياس هستي چيزهايي که هست و مقياس نيستي چيزهايي که نيست.» (همان، ص 106) اولين علت اين تغيير ورشکستگي نظريات پيشاسقراطي ها بود. علت ديگر اين تغيير تفکر روز افزون درباره پديده هاي فرهنگ و تمدن بود که به سبب آشنايي گسترده و وسيع يوناني ها با جوامع ديگر حاصل شده بود.
سوفيست ها در روش نيز با متفکران پيش از خود اختلاف داشتند. روش پيشا سقراطي ها استنتاجي و قياسي بود. به اين معني که ابتدا اصل مقوم نهايي را وضع مي کردند و بعد پديدارهاي جزيي را بر اساس آن تبيين مي کردند، اما روش سوفيست ها تجربي و استقرايي بود. آنها اهل دايره المعارف و دانشمنداني بودند که درصدد گردآوردن اندوخته هاي وسيع از مشاهدات و امور جزيي بودند. سپس از مشاهدات شان نتايجي نظري و عملي مي گرفتند. اختلاف ديگر بر سر غايت بود. پيشاسقراطي ها با حقيقت عيني سروکار داشتند و تلاش داشتند حقيقت يا حقايق عيني جهان را بيابند، اما سوفيست ها اصولاً به حقيقت عيني توجه نداشتند و هدف شان عملي بود نه نظري. هدف آنها تعليم هنر زندگي و نظارت و تنظيم آن بود. (همان، صص 101-100)
سوفيست ها فن جدل و خطابه را تعليم مي دادند و معتقد بودند با مهارت يافتن در خطابه و جدل مي توان هر ادعا و نظري را ثابت کرد. به همين دليل سقراط آنها را شياداني مي دانست که فقط به دنبال منفعت خود هستند نه حقيقت و فضيلت.
ابوالفتوح شهاب الدین یحیی ابن امیرک سهروردی معروف به شیخ اشراق موسس فلسفه اشراقی در فرهنگ اسلامی میباشد.سهروردی در سهرورد زنجان به دنیا آمد برای کسب دانش به مراغه وبه محضر مجدالدین جیلی فقیه واصولی و متکلم معروف رفت به تلمذ پرداخت او در این زمان با امام فخر رازی هم درس بود دو همشاگردی که بعدها دوروش متفاوتی در پیش گرفتند بعد از چندی از مراغه برای تکمیل تحصیلات خویش خارج وبه اصفهان رفت در آدیار با آثار و افکار ابن سینا آشنا شد و در کنار کسب علم به سیر وسلوک روحانی و معنوی ژرداخت و بعد از مدتی از اصفهان خارج و با سفرهای مکرر به حلب وارد شد و حاکم آنجا ملک ظاهرپسر صلاح الدین ایوبی مقدم اورا گرامی داشت .....ادامه دارد
معروف است که طالس کسوفی را که به روایت هردوت در پایان جنگ بین لیدیاییها و مادها اتفاق افتاد پیشگویی کرده است بنا بر محاسبات اختر شناسان آن کسوف در سال ۵۸۵ قبل از میلاد واقع گردیده و بنابراین طالس باید در اوایل قرن ششم قبل از میلاد چهره شناخته شده ای بوده باشد گفته شده که وی در سال ۵۴۶-۵۴۵ قبل از میلاد درگذشته است تهیه یک سالنمای نجومی و تعیین خط سیر کشتیها به وسیله ستارگان از کارهای منسوب به اوست .ارسطو در متافیزیک اظهار مینماید که بنا بر نظر طالس همه چیزها از آب است وزمین نیز روی آب قرار گرفته است .
طالس بنیان گذار این گونه فلسفه است میگوید که آب اصل است شاید وی از مشاهده اینکه خوراک همه چیزها مرطوب است و گرما نیز از رطوبت ژیدی می آید و زندگی خودرا از آن میگیرد به این فرض رسیده باشد پس طالس از اینجا به آن فرض خود رسیده ونیز از این امر که بذر همه چیزها دارای طبیعتی مرطوب است واب هم اصل طبیعت چیزهای مرطوب است.(کاپلستون- فردریک- تاریخ فلسفه - ج ۱.ص۳۱).
برای هر انسان سلیم العقلی هم وجود خودش بدیهی است و هم وجود چیزهای خارج و غیر از خودش یعنی دنیای عینیت و واقعیات و به عبارتی وجود اشیای خارجی و واقعیت هستی بدیهی بودنش غیر قابل انکار برای همگان است و هیچ نیازی به اثبات ندارد با این همه انسان در شناخت موجودات گاهی دچار خطا و اشتباه میگردد چنانکه عده ای مفاهیمی موهوم و خیالی همانند غول وشانس را موجوداتی واقعی و حقیقی میدانند و چشم خویش را بر روی واقعیات و حقایق میبندند و برخی دیگر چیزهای صد در صد واقعی مانند روح و خدا را موهوم و خیالی میژندارند مثل ماتریالیستها از این رو به علمی نیاز است که میان واقعیتها و حقایق و دنیای ژنداری و غیر واقعی تمیز دهد و این علم فلسفه یا حکمت الهی است فلسفه با موضوع ((وجود))و((موجود))در این مسیر پر مخاطره گام مینهد و همواره پیشتاز است.
![]() لذت از ديدگاه شيخ اشراق
نور ناقص و نور تام 20-1- شيخ به دنبال عبارت خود دربارهي نور ناقص و نور تامّ، امر به فهم و تأمّل كرده و با اين سخن اهميت مسئله و عظمت آن را يادآور شده است. مقصود وي اين است كه آنچه در عالم علوي موجود است در عالم سفلي نيز داراي أشباه و نظاير ميباشد. شناختن موجودات عالم علوي از طريق شناختن اشباه و نظاير آنها در اين عالم امكانپذير خواهد بود. لذت جسماني، منشأش نوري و عقلاني است 20-2- بزرگان اهل معرفت بر اين عقيدهاند كه آنچه در عالم ملك و شهادت مشهود است آيت و نشانهاي است از آنچه در عالم معني و ملكوت موجود ميباشد. روايتي از حضرت رضا(ع) نقل شده كه مضمون اين سخن را در آن ميتوان يافت. روايت به اين صورت نقل شده است: «قد علم اولو الألباب ان ما هُنا لك الاّ بما ههُنا» يعني ارباب عقول و صاحبان بصيرت دريافتهاند كه، آنچه در آنجاست جز از طريق آنچه در اينجاست معلوم نميگردد. سهرودي براساس اصول اشراقي، و با استناد به آنچه در مورد نور ناقص و نورتامّ بيان داشت، به اين نتيجه رسيده است كه لّذت عقلي به هيچ وجه با لّذتهاي حسّي قابل مقايسه نميباشد، وي ميگويد چگونه ممكن است لّذت عقلي را با لّذتهاي حسّي به ميزان سنجش وترازوي قياس گذاشت در حالي كه همهي لذتهاي حسّي و جسماني از يك امر نوري و عقلاني ناشي شده و در افراد و اشخاص ساري و جاري گشته است. حتي لذت شهواتي از آثار لذت روحاني است 20-3- نكتهاي كه قابل ذكر است كه اين فيلسوف اشراقي حتّي لّذت وقاع را نيز از رشحات و آثار لّذات روحاني دانسته و براي اثبات آن به استدلال پرداخته است وي ميگويد: جاذبه و جمالي كه در انسان موجود است، از نور اسپهبد ناشي گشته و از آثار نفس ناطقه به شمار ميآيد. زيرا پيكر بيروح آدمي اگر چه از زيبايي فراوان برخوردار باشد، هرگز مورد علاقه و اشتياق اشخاص قرار نميگيرد عين عبارت سهرودي در اين باب چنين است. «و كّل برزخية انّما حصلت بأمر نوري رش عليالبرازخ حتّي ان لّذة الوقاع رشحٌ عن الّذات الحقّة فأن الّذي يواقع لايشتهي اتيان الميّت.» (2) همان گونه كه در عبارت فوق مشاهده ميشود سهروردي هر گونه لّذت جسماني را ناشي از لّذات روحاني دانسته و حتّي لّذت شهواتي جنسي و نزديكي را نيز از اين قاعده مستثني نكرده است. استدلال وي نيز در اين باب اين است كه چون پيكر بيروح انسان مورد علاقه و اشتياق واقع نميشود ناچار بايد گفت جاذبه و جمال آدمي معلول نور اسپهبد و نفس ناطقهي وي ميباشد. جلالالدين رومي نيز در كتاب مثنوي معنوي اين مسئله را مطرح ساخته و عين اين استدلال را به لسان نظم بيان داشته است وي در اين باب چنين ميگويد: آنچه بر صورت تو عاشق گشتهاي چون برون شد جان، چرايش هشتهاي؟ صورتش بر جاست اين سيريز چيست؟ عاشقا واجو كه معشوق تو كيست؟ عشق در صفير سيمرغ 20-4- سهرودي فصل سوم از رسالهي «صفير سيمرغ» خود را به بحث از مسئلهي لّذت و محبّت اختصاص داده و چنين ميگويد: اما مذهب متكلّمان و جماهير اهل اصول آن است كه بنده خدا را نشايد كه دوست دارد، زيرا كه دوست داشتن عبارت است از ميل نفس، و ميل نفس به جنس خود بود، و حّق تعالي متعالي است از آنكه او با خلق مجانستي بود، بلكه محبّت عبارت است از طاعت بنده مرحق تعالي را؛ و اهل معرفت اثبات كردند محبّت را و لّذت را... آن كس كه لذت را نبرد، هيچ نفهميد 20-5- امّا حديث اثبات لّذت عبارت است از حاصل شدن كمال هر چيزي را و دانستن حصول آنكه، اگر كمال چيز حاصل گردد و يابنده را خبر نبود، كمال نباشد، و شريفترين در يابندگان نفس انسان است و حق عظيمترين معلومات است، پس لذت انسان كاملتر و وافرتر بود، ولكن عنّين را از لّذت وقاع ] نزديكي جنسي [ خبر نبود اگر نيز شنود كه مردان را از آن قسط تمام است و خوش گفته است آن مرد پير: «من لم يذُق لم يعرف». خوب رويان و عشق ظرفا در نزد شيخ اشراق و ملاصدرا 20-6- بررسي آثار سهرودي به خوبي نشان ميدهد كه اين فيلسوف اشراقي براساس اصول فلسفي خود، لّذتهاي حسّي را صنم و سايهاي از لّذتهاي عقلي دانسته، و با تمسّك به اشراقات انوار و عقول، نظام آفرينش را تفسير كرده است. فيلسوف بزرگ اسلامي صدرالمتألّين شيرازي اگر چه در بسياري از مسائل با سهرودي به مخالفت برخاسته مع هذا با استناد به اصول فلسفه و مباني حكمت متعاليهي خود به اين نتيجه رسيده است كه عشق در همهي مراتب هستيساري ميباشد. عشق به خوب رويان، ممدوح است يا مذموم؟ 20-7- صدرالمتألهين يك فصل از كتاب كبير خود را به بحث از عشق ظرفا و خوب رويان اختصاص داده و دربارهي ماهيت آن به پژوهش و بررسي پرداخته است. جاي هيچ گونه ترديد نيست كه بسياري از ظرفا به خوب رويان عشق ورزيده و به ديدار شمائل آنان سخت مشتاق ميباشند. در مورد ماهيّت اين عشق و ممدوح بودن يا مذموم بودن آن، ميان حكما اختلاف فراوان وجود دارد. برخي از حكما اين عشق را مذموم دانسته و بديهاي آن را يادآور گشتهاند. گروهي ديگر آن را از جمله فضائل نفساني به شمار آورده و در اين باب محاسن بسياري نير ذكر كردهاند. جماعتي از حكما در اين مورد به توقف قائل شده و از درك علل و اسباب آن عاجز ماندهاند. كساني از حكما نيز اين عشق را يك نوع بيماري نفساني خواندهاند. و بالأخره گروهي ديگر آن را يك جنون الهي دانستهاند.- اما صدرالمتألّهين (به عنوان يك حكيم الهي كه همواره امور عالم را در ارتباط با اسباب كلّيّه و مبادي عاليه و غايات فلسفي آنها مورد بررسي قرار ميدهد) عشق ظرفا را به خوب رويان جهان، از جمله امور ممدوح و نيكو به شمار آورده است. وي ميگويد: عشق ورزيدن به خوب رويان به عنوان يك امر طبيعي و بدون هر گونه تكلّف و به خود بستن، در دل و روان بسياري از اقوام و ملل موجود است. صدرالمتألّهين منشأ پيدايش اين نوع عشق را استحسان شمائل محبوب به شمار آورده و ارباب علوم و صنايع مستظرفه را به خصوص در ميان برخي از اقوام و ملل، از آن بيبهره ندانسته است. وي ميگويد: ما كسي را نيافتيم كه داراي قلب لطيف و طبع دقيق و ذهن صاف و بالأخره روان رحيم بوده باشد، ولي در عين حال در تمام مّدت عمر خود از اين نوع محبّت بيبهره به شمار آيد. بيبهره بودن از اين نوع محبّت براي دلهاي سخت و طبايع خشك به خصوص در ميان برخي از اقوام و ملل امكان تحقّق داشته و قابل مشاهده ميباشد (3) . اين فيلسوف بزرگ دربارهي غايت و فوائد اين عشق نيز به بررسي پرداخته و بر اين عقيده است كه ادب آموختن به خردسالان و تربيت كردن كودكان و همچنين آموختن علوم و معارف مختلفه به آنان، از فوائد اين نوع محبّت ميباشد، خردسالان اگر چه از تربيت پدارن و مادران خود برخوردار و بهرهمند ميباشند ولي هنوز به معلّمان مشفق و استادان مهربان و عالم نيازمند خواهند بود به همين جهت است كه عنايت ازلي پروردگار رغبت به كودكان و محبّت به خردسالان و عشق به خوب رويان را در دل و روان بزرگان قرار داد تا از اين طريق باب تعليم و تربيت مفتوح بماند و بزرگان در مورد تعليم و تربيت خوب رويان حّداكثر كوشش را به عمل آورند. خوب رويان، تجليگاه جمال خدايند 20-8- به اين ترتيب وجود اين نوع علاقه و محبّت در دل علما و ظرفا بيهوده نبوده و داراي فوائد بسيار ميباشد. در واقع ميتوان گفت عشق ظرفا به خوب رويان چيزي جز اشتياق و علاقه به رؤيت جمال انسانيّت نميباشد، جمال انسانيّت نيز چيزي است كه بسياري از آثار جمال و جلال خداوند در آن ظاهر است. در قرآن شريف آمده است: «لقد خلقنا الأنسان في احسن تقويم» و نيز در همين باره آمده است: «ثم انشأناه خلقاً آخر فتبارك اللّه احسن الخالقين». باز هم عشق به خوب رويان، منطقي است 20-9- صدرالمتألّهين ميگويد: اعّم از اينكه مقصود از «خلق آخر» در اين آيهي مباركه، صورت ظاهر و كامل انسان باشد، يانفس ناطقه، باز هم عشق ظرفا به خوب رويان قابل توجيه است. زيرا ظاهر همواره عنوان باطل بوده و صورت پيوسته مثال حقيقت ميباشد. به عبارت ديگر ميتوان گفت بدن انساني با همهي خصلتها و خصوصّياتش طراز نفس و صفات آن بوده، و مجاز قنطرهاي است كه به سوي حقيقت كشيده شده است. به اين ترتيب ميتوان گفت عشق و علاقه به خوب رويان، اگر از شهوت حيواني ناشي نشده باشد و مبدء آن را تنها استحسان شمائل معشوق تشكيل دهد نه اينكه از صفات مذموم نيست، بلكه از جمال فضائل انساني نيز به شمار ميآيد. مّلاصدرا ميگويد: اين فضيلت از جمله فضائلي است كه قلب و دل آدمي را نرم و رقيق كرده و ذهن وي را از امور ناشايسته پاك و پيراسته ميگرداند، نفس ناطقه را نيز آگاه و بيدار كرده و آن را براي ادراك امور شريفه مهيّا ميسازد. به هيمن جهت است كه بسياري از مشايخ در راه سلوك مريدهاي خود را در آغاز به اين نوع عشق توصيه كرده و آنان را به داشتن اين صفت ترغيب مينمايند. |
مشخصه اصلی و سه رکن عمده فلسفه افلاطون عبارت است ۱- نظریه مثل ۲- نظریه وجود روح قبل از تعلق به بدن ۳- نظریه تذکر و یادآور بودن علم
در این مبحث سعی خواهم کرد به صورت موجز و مختصر در مورد نظر اول افلاطون توضیحی ارائه نمائم طبق این نظر هر آنچه که در این جهان مشاهده میشود اعم از جواهر و اعراض- اصل و حقیقت آن در جهان دیگر وجود دارد و همه اشیای این جهان به منزله سایه ها و عکسهای حقایق آن جهانی میباشد در نظر خود افلاطون آن حقایق ایده نامیده شده است و در دوره اسلامی از ایده به مثال تعبیرو ایده مثال ترجمه شده است و مجموعه ان حقایق مثل افلاطون خوانده میشود از فلاسفه ایران زمین شیخ الرئیس بو علی سینا این نظر را قویا مردود دانسته و نکوهش مینمائد ولی سردمدار فلسفه اشراق یعنی شیخ شهاب الدین سهروردی صاحب کتاب مشهور حکمه الاشراق این نظر را میستاید و نیز از فلاسفه میر دامادو صدر المتالهین شیرازی صاحب کتاب ارزشمند حکمت متعالیه با کمی تفاوت طرفدار این نظریه میباشند همچنین میر فندرسکی از حکمای دوره صفویه این نظر را ستوده و در قصیده ای آورده....این سخن را در نیابد هیچ فهم ظاهری گر ابو نصرستی وگر بوعلی سیناستی.......... در مباحث آتی در خصوص دیگر نظریات افلاطون مطالبی درج خواهد شد..حال به نظر شما که در وادی هنر غوطه ورید حق با افلاطون است یا نه؟ آیا میتوان در این راستا کمی اندیشه کرد یانه؟..این بحث ادامه دارد....



